ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

تولد هدیه آسمانی من

1391/3/1 13:45
نویسنده : مامان
286 بازدید
اشتراک گذاری

همه هستی مادر سلام قلب

شما در روز 1390/3/25 در بیمارستان کیش  در هفته 36 و روز دوم بارداری مامان توسط دکتر شرفی بدنیا اومدی اولش همه چیز خوب بود من سزارین شده بودم و نمی تونسیم حرکت کنم گفتن شما هم یک کم تنفست تند میزنه و نیاوردن که من ببینم چون باید توی دستگاه می موندی فردا صبح گفتن که من باید مرخص بشم و شما 1 روز برای اطمینان بیشتر بیمارستان بمونی خیلی اسرار کردم که من هم بمونم ولی دکتر گفت که با این بخیه ها حرکت که نمی تونی بکنی , برو و برای فردا که نی نی می یاد آماده شو و همه گفتن که خیالت راحت باشه ,همون اول تا از اتاق عمل اومدم بیرون بابایی عکست رو بهم نشون داده بود مثل برف سفید بودی و بسیار زیبا که همه تعجب می کردن ,خاله الهه همکار بابا و عمو مهدی و خاله شادپور برای دیدنت به بیمارستان اومدن و مامان جون و بابا جون هم که همراه ما  بودن خلاصه وقتی داشتن مرخصم می کردن اومدم و از پشت دستگاه دیدمت این بهترین لحظه زندگیم بود می خواستم بغلم باشی بوست کنم بوت کنم ببوسمت شیرت بدم اما نمی گذاشتن والان که یادم می یاد نفسم بند اومده , شب ما خونه بودیم که پدر جون از تهران اومد مستقیم با بابایی اومدن بیمارستان گفتن که خوب بودی ولی هنوز تنفست تند بوده من تا صبح خوابم نبرد ساعت 5 صبح مامان جون اومد پیشم و گفت که دلش شور می زنه من هم دل توی دلم نبود تا صبح بیدار موندیم 7  صبح صدای زنگ در اومد که یکی دستش رو گذاشته بود روش مامان جون گفت بابابی , من زدم زیر گریه چون می دونستم 1 چیزی شده و بابا هیچ وقت اینطوری زنگ نمی زنه (الان که دارم می نویسم تمام پام سست شده و اشکم بند نمی یاد) بابا اومد تو داد زدم بچممممممم زد زیر گریه و گفت آره حالش بده تو دیگه آروم باش نمی تونم فشار تو رو هم بکشم دارم می شکنم و سریع موبایل من و بر د که به تهران زنگ بزنه و تو رو اعزام کنیم تهران ,منی که از درد شکم نمی تونستم راه برم توی راهرو بیمارستان می دوییدم وهمه که حال من و می دیدن به مامان جون می گفتن چرا گذاشتید بیاد وقتی به شما رسیدم حالت بد بود و روی تخت افتاده بودی تنفست خیلی تند و لوله توی بینیت بود گفتن که دیشب ساعت 5 حالت بد شده و دکتر مشیربان اومده بود روی سرت خلاصه ما هواپیما گرفتیم با کادر بیمارستان که همراهمون بیان تهران ولی خدا رو شکر اتفاقی من زنگ زدم به دوستم یلدا تو تهران که بچه اون هم توی NICU بود و با دکتر نامی پسرش صحبت کردم و گفت اصلا جابجاش نکنید و اگر نه خیلی صدمه می بینه , شب تنفست خوب شد و هشیار شدی خیلی خوشحال شدیم بابا جون و پدر جون رفتن و گوسفند قربانی کردن روز 6 شما بود که برای مراقبت بیشتر بردیمت با پرواز و دکتر روشن وتکنسین بیهوشی آقای فخاری بهران اونجا هم آمبولانس همراه با پرستار NICUاز طرف بیمارستان شرکت نفت با هماهنگی پدر جون اومدن فرودگاه و بردیمت NICU بیمارستان نفت ایرج اسم پرستار ها خانم رمضانی و احمدی بود اونجا خیلی بهت رسیدگی می کردن و بعد از 8 روز که زیر نظر دکتر ریاضی بودی مرخص شدی و به خونه پدر جون اومدی و خانواده دایی رضا وخاله پریسا و خاله سارا و دایی کوچولو ها به همراه مامان جون و بابا جون به دیدنت اومدن و برات کولی ذوق می کردن و کلی کادو برات آوردن ,مامان جون هم برای کمک چند روزی اونجا پیش ما موند و بعد ما رفتیم خونه خاله پریسا و خاله سارا و اونجا موندیم تا اینکه 5 روز بعد عمو امیر از هند برای دیدن شما اومدن و ما چند روز هم با ایشون بودیم و روز 43 از تولد شما به خونه خودمون در کیش برگشتیم.خیلی خیلی خیلی دوستت داریم قلبقلب

 

ترنم 10 دقیقه بعد از تولد

 

ترنم 10 دقیقه بعد از تولد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

بابای ترنم
18 اردیبهشت 91 11:16
اول از مامان خوشگلت تشکر می کنم به خاطر اینکه با وجود مشغله زیادی که داره,اما باز هم شب ها وقتی من و شما خواب هستیم میاد . وبلاگت را به روز می کنه.مامانی دستت درد نکنه که آنقدر مهربونی)
اما در مورد اون روز های سخت ترجیح می دم چیزی نگم.فقط خدا را شکر می کنم که صحیح و سالم هستی.با هوش , شیطون و با نشاط هستی.خدا تو را به ما داد و حفظت کرد و انشا ا... حفظت خواهد کرد. اما یه چیزی میخواستم بهت بگم عزیزم و اون اینکه تقریبا یکسال قبل از اینکه شما به دنیا بیای, ما یه فرشته را از دست دادیم.اون فرشته کسی نبود جز مادر بزرگت, که می خواست شما یه روزی مامان افسانه صداش بزنی,اما خوب انگار قسمت نبود شما را ببینه و شما هم محبتش را احساس کنی اون کسی بود که من عاشقش بودم و اون هم عاشق من و مامانت بود.اون رفت و من و مامان و عمو و پدرجونت را توی یه غم بزرگی گذاشت.تا اینکه فهمیدیم یه کوچولو داریم.اون موقع بود که همه ماها فهمیدیم که اگه خدا یک نفر از ما گرفت یه کوچولو خوشگل ناز بهمون هدیه داد.ضمنا این را هم بهت بگم عشقم که تو پاهات و دستات خیلی شبیه مامان افسانت هست.انشا ا... که سالهای سال سالم و سلامت باشی و همیشه لبت پر از لبخند و شادی باشه و همه در کنار هم خوش باشیم.


ترنم جان می خوام حتما یک پست رو به مامان افسانه اختصاص بدم و از خوبیهاش برات بنویسم
خاله سارای ترنم
23 اردیبهشت 91 17:47
ترنم جونم روزی که مامان جون زنگ زد و گفت داری خاله میشی اولش اصلا باورم نمیشد ولی بعدش که دیدیم جدیه داشتم از خوشحالی پرواز میکردم از همون وقتی که تو شکم مامانت بودی میفهمیدم که خیییییییلی دوست دارم و روزی شماری میکردم که کی به دنیا میای. البته باید اعتراف کنم که فک نمیکردم انقد دوست داشتنی باشی وقتی هم که برای اولین بار دیدمت توی دستگاه بودی واااااااااای نمیدونی که چقد آروم و ناز خوابیده بودی عشق خاله وقتی که از بیمارستان اومدم تا روزی که دوباره دیدمت قیافه ی نازت همش جلوی چشام بود و دلم برات یه ذره شده بود مثل الان


یادت که مهرت به دلش نشست هاهاها